يکی بود يکی نه بود...

هرچند دير آمدي اما چقدر زود
باران مسير بدرقه‌ات را گرفته بود
چشم مرا نديدي تا روشنت كنم
با نقطه‌هاي روشن شبهاي اين حدود
سمتي كه آسمان و زمين مي‌خورد به‌هم
گويا براي تو افقي تازه مي‌نمود
راه به هم رسيدن ما توي قصه‌هاست
شايد زدي دوباره به خوابم ولي چه سود؟
در قصه‌ها هميشه يكي بود و آن يكي...
هر بار بغض كرده مرا گنبد كبود
پك مي‌زنم درون خودم آه‌... آه... آه...
خاكسترم نشسته در اين حلقه‌هاي دود
بود و نبود من تويي اما براي تو
فرقي نداشت اينكه يكي بود يا نبود

.

.

.

.

اصغرمعاذی

/ 0 نظر / 19 بازدید