به حکم دل به تو می باختم جهانم را

اتاق بی در، بی پنجره، بدون چراغ

بغل گرفته تو را تنگ داخل قفست

دو تار موی تو که روی بالشش مانده

و بوی مستی او را نمی دهد نفست

 

دراز می کشم وُ گریه می کنم بی تو

بلند می شوی و ریز ریز می خندی

دو دست لرزانی که گرفته مویت را

دوباره با کش قرمز به تخت می بندی

 

هنوز خیره شدی روی میز صبحانه

به قند حل شده در چای نیمه شیرینت

و روی نان برشته پنیر می مالی

به فکر قبض موبایلی و قسط ماشینت

 

چقدر خسته ام از تو از این همه پوچی

که باز قی بکنم بی تو الکل و خون را

شبیه سوسک گیجی درون این توالت

و ناگهان تو کشیدی دوباره سیفون را

 

به حکم دل به تو می باختم جهانم را

به سایه ای که فقط راه می رود پشتم

بدون شخصیت از تو به تو فرار شدم

کلید یک در بی قفل مانده در مشتم

 

چقدر دست من و دامن تو کوتاه است

به گریه می افتم زیر پتوی نم دارم

تو می روی ته این قصه را برنده شوی

شبیه سوسک گیجی هنوز غم دارم

 

به هر زبان ته قصه همیشه تکراری ست

که عشق دست تو درگیر شک و تهمت بود

شبیه سیگاری از لبت هوا رفتم

جلوی چشم تو جان دادم و به تخمت بود

 

بلند شو برو ازخواب های من بیرون

بپوش در شب مرده لباس زیرت را

و بعد زنگ بزن به شماره ای عوضی

و پرت کن جلوی موش ها پنیرت را

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
کبری

سلام بسیار زیبا و ماندگار خیلی به دلم نشست ، ممنون[گل]