اولين ديدار دکترجون!

می نشینم پشت میز خستۀ نا آشنا

نیم ساعت مانده اما تا قرارم با شما

چشم می دوزم به در شاید ترا وارد کند

لب فرو می بندم و آهسته می گویم بیا ...

صندلیِ رو به رو هم با کمی دلواپسی

می شمارد خاطرات قهوه ایِ خویش را

نیم ساعت هم گذشت و ناگهان سر می رسی

عطر قهوه سخت می پیچد درون این فضا

با نگاهی از عسل زُل می زنم در چشم تو

با دو تا فنجان قهوه، تلخ می بینی مرا

قهوه را سر میکشم شاید که در من حل شود

لذتِ نوشیدنِ یک جرعه از آن چشمها

چشم در چشم تو می دوزم، بدون واهمه

قهوه را سر میکشم، سر میکشم اینبار، تا _

طعم تلخ بودنت را در وجودم حس کنم

تلخ خواهد شد اگر چه آخرِ این ماجرا

 

 

بهمن محمدزاده

/ 3 نظر / 17 بازدید

اوووووووووووووووووووول شدم ممنون که به وبلاگم سر زديد و تشکر از اينهمه لطف. حتما لينکتون اضافه ميشه. اگه اجازه بدی يه نقد کوچولو کنم. شعر قشنگی بود . اما فکر می کنم اينکه خيلی روی قهوه مانور داده بوديد ديگه خسته کننده شده بود و اينجوری وانمود می کرد که ديگه هيچ خرف ديگه ای برای گفتن نداره. يک اشاره کوچولو هم اينکه اين قوافی ضعيف رو (مثلا الف) برای بهتر نشستن توی کار با رديف استفاده می کنن. موفق باشيد. بازم به من سر بزنيد. منتظرتونم هاااااااااااا

فاطمه اختصاری

اوووووووووووووووووووول شدم ممنون که به وبلاگم سر زديد و تشکر از اينهمه لطف. حتما لينکتون اضافه ميشه. اگه اجازه بدی يه نقد کوچولو کنم. شعر قشنگی بود . اما فکر می کنم اينکه خيلی روی قهوه مانور داده بوديد ديگه خسته کننده شده بود و اينجوری وانمود می کرد که ديگه هيچ خرف ديگه ای برای گفتن نداره. يک اشاره کوچولو هم اينکه اين قوافی ضعيف رو (مثلا الف) برای بهتر نشستن توی کار با رديف استفاده می کنن. موفق باشيد. بازم به من سر بزنيد. منتظرتونم هاااااااااااا اين قدر ذوق زده شدم که نفر اولم که اسمم رو يادم رفت بنويسم

آريانا

اين شعرمتاسفانه ازخودم نبود..کاش بود...کاش شعرهای تو ازمن بود:)