بيزارم...

بيزارم از طراوت ارديبهشت ماه  ، در انتظار خش خش پاييز مانده ام

  در گوش اين اتاق سه در چار مدتی ست غير از ترانه های فروغی نخوانده ام

 

  موی پدر از آينه خاکستری تر است ،  رنگ نگاه مادرم از قهوه تلخ تر ...

  اوقات را به کام همه تلخ کرده ام  ،  نفرين به من که آينه ها را شکانده ام

 

  اين خانه بوی شربت اعصاب می دهد ... اين شهر بوی الکل طبی ... ديازپام ...

  تا خاک از تشنج من بارور شود  در باد های هرزه دلم را تکانده ام

 

  من آدم ام ، رسالت ام اندوه زندگی ست  من عادلانه با همه تقسيم می کنم ـ

  اندوه شاعرانه ی خود را که سال هاست از مصرعی به مصرع ديگر کشانده ام

 

  قرآن روی تاقچه لب بسته سال هاست ؛  گلدسته های مسجد پژمرده اند ... آه !

  از مردگان سراغ خدا را گرفته ام  دستی اگر به سنگ مزاری رسانده ام

 

  ـ در دورسوی پنجره ها قرن چندم است ؟

 

  تقويم روی جمعه ی موعود مکث کرد ...

  شايد يکی بيايد ...

                         در چارراه ها  جای پليس شاخه ی ميخک نشانده ام !

 

 

  من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب ، محتاج چند متر مربع تنفس ام

  عاليجناب جامعه خورشيد کو ؟

                                       که من بر شانه های اين شب دم کرده مانده ام ...

 

من متن زندگانی از دست رفته را با نقطه ی گلوله با پایان رسانده ام .

 

من متن زندگانی از دست رفته را با نقطه ی گلوله با پایان رسانده ام .

http://baharandam.blogfa.com/

/ 1 نظر / 15 بازدید
سما

خيلی خيلی خيلی قشنگ بود فقط فکر کنم اون آخرش به پايان رسانده ام باشه نه (با پايان رسانده ام) ها؟