پايان.

 

 

پایانآغاز<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

غرقه در حيرتم  و غوطه ورم در افكار

چه شد آن جاذبه ي ما ؟ هيجانِ ديدار

 

روز ، در بسترِ ابـهامِ دلـم گـريانم

و شب از پاسخِ فرضيِ خيالم بيدار

 

آه ، اي خواب كه از پلكِ فشـرده رفتي

گله اي نيست ، تو هم خسته شدي از تكرار

 

بركه ي عشق من از سبزيِِ جانم خشكيد

رفت با شوق كه دريا بشود ، شد انكار

 

قرصِ ماهي كه هـميشه وسطِ آينه بود

اينك افتاده هـلالي به كناري بيـمار

 

تنِ من شمع و تو كبريت صفت دور شدي

خوب شد بوسه زدم بر لبِ داغت يك بار

 

اي كه در خاطرِ من مانائی .....  شعرم         را

  به حسابِ نفسي در قفسِ بغض گذار

 

                                   < مانی >

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
رها

اگر شعر می دانستمو شعری می گفتم رسا تا تو برگردی...اما حالا :....اهان اون یارو خواننده سیصد سال پیش یادته ؟که می خوند: برگرد...برگرد شیمون میشی آخر......