Adamkimin اینشعرهاازآنمننیستکاشبودولینیست...
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: AZITA ADIB POUR - یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

اين عابر پياده حواسش نيست، هی بوق، بوق،

هی به سرش می زد

از زندگی تو بروم بيرون! از قرمز چـراغ خودش را رد

نه! رد نمی شدم نه! تو راهم را مثل سؤال مسخره ای بستی:

- « فاعل چطور حال ترا فهميد از لحن اين گزاره بی مسند؟!! »

از دوست...دوست...دوست...نخنديدم،با دست! دست! دست! نرقصيدم

داد تو که عروسک خوبی باش! از جيغ من که بد شده بودم، بد!

زل می زند يکی به دهانم که بايد به باغ مرده بگويم: سيب!

- «اين عکس را خراب نکن اخمو! من هم دلم گرفته ولی بايد...»

يک ترمز بريده که شب را جر.....................

[ اين نقطه چين چه فحش کثيفی بود! ]

- «خانم شما شعور مخاطب را...»

[ يک ترمز کشيـــــــــــــــــــــده ، شب ممتد! ]

اين قصّه انتهای خوشی دارد ، ماشين هيچ کس... بدنم را خورد

و روح گيج و تلخ مرا تف کرد پای چراغ قرمز بيش از حد!

 

شعر:مونا

عکس : شاهين

حرف :خودم!

کدهای اضافی کاربر :