Adamkimin اینشعرهاازآنمننیستکاشبودولینیست...
صفحات وبلاگ
نویسنده: AZITA ADIB POUR - یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳

يکی از قشنگترين متن هايی که تا بحال خوندم از يکی از قشنگترين وبلاگها يی که تا بحال ديدم :

 

همه چيز از اون شب شروع شد  بوبو....!  از همون شب برفی که تو راه می رفتی و چهار چشمی زمين را نگاه می کردی... که يک وقتی سُر نخوری... و من درست مثل يک کره اسب  توی برفها يورتمه می رفتم و می خنديدم . همون  شبی که من هر گوله برفی که  به طرفت  پرت می کردم با يک چرخش سرت  و يک نگاه سرزنش آميز رو به رو می شدم  و قاه قاه می خنديدم...... همون شبی که من يک جفت دستکش  پشمی سرخ  دستم  بود........ سرخ سرخ........... و تو يک آن نگاهت به صورتم خيره موند.................يک آن اون نگاه گنگت , معنا گرفت............. و من سخاوتمندانه مثل يک دختربچه خوش خيال به روت خنديدم ...... لبخندی رو لبهات نشست و گفتی : چقدر توی برف خوشگل تر می شی .... لُپ هات  قرمز قرمزه ....... درست مثل دستکش هات ..... ! 

 و من مأيوس شدم ..... ترجيح می دادم  لبخندت  به خاطر برق چشمهام باشه .... همون برقی که هميشه وقتی اولين برف می ياد  ,  می شينه توی چشمهام ..........  برق ديوانگی کردن در يک شب برفی ..........  برق وجود داشتن يک رابطه غيرعادی  بين من .... و برف ..... !

شانه هام را بالا انداختم و خنديدم ...... دوباره شروع به جست و خيز  کردم .... در حال دويدن نگاهی به دستکش هام انداختم ..... قرمز قرمز ..... از دست هام بيرون کشيدمشون و پرتشون کردم روی برف ها ....... نشستم  و دست های لختم را توی برف فرو کردم .....  تا آرنجم  رفت توی برف .....  تا مغز استخونم تير کشيد .... و من از لذتش چشمهام را بستم ....

تو جلو می رفتی ...... هيچ کدوم را نديدی ....... فقط شالگردنت را اونقدر بالا کشيدی  تا نصف صورتت را گرفت ... و غر زدی :  اَه ....... لعنتی چه سوزی هم داره ..... ! 

 و من را نديدی که پشت سرت نشستم ... دستهام را پر از برف می کنم ... و به آسمون می پاشم ...... تيکه های برف روم می شينه ....... و من انگار باهاشون گرم می شم ....

همون شبی که از ذهنم گذشت انگار همه ی مردم شهر خوابيدند ..... جز من و تو ..............  و همون لحظه بود که به يک خيابون ديگه ی  پارک پيچیديم  و چشممون به دختر و پسری افتاد که کنار نيمکتی با هم حرف می زدند .... و تو گفتی : آخيش ..... بالاخره دو تا آدميزاد ديديم ... !

و من بی توجه به اون دو نفر ...  باز هم به سمت درخت بعدی دويدم ...  شاخه هاش را تکون دادم و به خودم که شکل آدم برفی شده بودم  خنديدم ....

تو به نيمکت بعدی رسيدی .......  بعد از اينکه برف های نيمکت را تکوندی و با دستمالت خشکش کردی .....  نشستی و رو به من کردی :  بيا يک کم بشينيم .....  و يک لبخند عاشقانه و خجالتی روی صورتت نقش بست : نمی دونم می بخشی که  توی اين هوا کشيدمت بيرون يا نه ......... .... ولی  فقط به خاطر اين بود ....... که دلم خيلی برات تنگ شده بود ......... ! 

 و من زل زدم به دستهايت ......  که کاملا توی اون دستکش های چرم سياه گرم بود و غريبه با برف..........  دوباره شروع به بپربپر کردم........ دورو بر همون نيمکتی که نشسته بودی ... انگار که هيچی نشنيدم .......

 یادته بوبو؟ نميدونم چرا هر ثانيه اش يادمه! نه همیشه .... فقط وقتی که اولين برف سال می ياد يادم می افته..... ! وامشب  اينجا داره  برف مياد................

يادته گفتم : ولی خيلی قشنگه............. نگاه کن .... انگار همه برف ها صورتی اند.... صورتی کم رنگ... عين خامه های  کيک .... ونگاهم ناخودآگاه رفت به طرف آسمون ...... که ابری بود و قرمز ..... قرمز قرمز .........  درست مثل گونه هام .... !  و بعد درخت های کاج را نشونت دادم : من عاشق اين کاج هام که زير سنگينی برف خم می شن ....!  و تو يک لبخند ساختگی روی لب هات نشوندی و مثل يک دلقک بی استعداد دروغ  گفتی : آره ...... خيلی قشنگه !  و دستهات را بغل کردی ..... : فقط کاش اينقدرسرد نبود ... !!!    اين قسمت آخر را که می گفتی قيافه ات راستگوتر شده بود !!!

همان شب که من يک گوله برفی کوچولو درست کردم و آروم آروم شروع کردم به غلتوندنش روی برف ها ...... و کم کم شد يک توپ گنده .......  تمام حواسم به کارم بود که نزديک نيمکت اون دو نفر شدم و تازه  صدای گريه ی دختر را شنيدم ..... همون طور که خم بودم سرم  را آوردم بالا و نگاهم روی صورت دختر ثابت موند .... ريمل هاش پايين اومده بود و صورتش را سياه کرده بود .... معلوم نبود به خاطر گريه است يا به خاطر برف هايی که روی صورتش اومده ....... يک آن نگاهمون به هم گره خورد .... خيلی کوتاه..........ولی اون سريع  نگاهش را از من گرفت........ زار زار گريه می کرد و زير لب چيزهايی می گفت......... پسر پشتش به من بود ... و يک بند حرف می زد ..... يک بار وسط حرف هاش دست دختر را گرفت ..... دختر به شدت دست هاش را بيرون کشيد .... و نگاه من روی دست هاش باقی موند ..... دستکش دستش بود ..... دستکش قرمز ..... !  و من يکدفعه دست هام يخ کرد ..... توپ برفيم را ول کردم ... صاف وايسادم ... و به دست هام نکاه کردم ..... بی حس شده بود ... و کوچيکتر از هميشه به نظر می رسيد ..... درست مثل همون موقع هايی که يخ می زد و و انگار خواب رفته باشه تير می کشيد ..... و تو دلت ضعف می رفت و قربون صدقشون می رفتی .....

همون شب بود بوبو ...... همون شب که به سمتت برگشتم و گفتم : می خوای بريم ؟  و تو از خدا خواسته مثل برق از جا پريدی و به سمت خروجی پارک به راه افتادی .... و تو دلت ذوق کردی که بالاخره داری خلاص می شی از هر چی لذت سرد و يخزده است از خامه های صورتی و کاج های آويزون ......

يادمه پشت سرت به راه افتادم .... دوباره حواسم را به ريتم قدم های رقص مانندم دادم ... و آوازم را از سر گرفتم : يک شب مهتاب ..... ماه می ياد تو خواب .... من را می بره .... ته اون دره ....... اونجا که شبا .... يکه و تنها .....

يادته بوبو ... ؟  همون شب بود که اين اسم را روت گذاشتم ........... نمی دونم چی شد که يکدفعه وایسادم .... چرخيدم و به اثر پاهای خودم روی برف های پشت سرم نگاه کردم که هيچی ازشون معلوم نبود و بهم ريخته و شلوغ بود ......... و به اثر پای دقيق , منظم و محکم تو روی برف های جلويی .......  يکدفعه مثل اينکه جواب يک سوال بزرگ زندگيم را پيدا کرده باشم , گفتم : بوبو !!!  و تو چرخيدی و با حیرت بهم  نگاه کردی ......... و من مبهوت تکرار کردم : بوبو ! می خوام صدات کنم  بوبو !

 و به خدا الان هم که فکرش را می کنم يادم نمی ياد که بوبو شخصيت يک کتاب بود ... يا کارتون در زمان بچگيم ......... فقط يک تصوير تو ذهنم است از جاپای دقيق , منظم و محکم يک اسب روی برف ها ...... يک اسب به اسم بوبو ....... باور کن بعدها تمام کتاب های بچگيم که مامان کرده تو يک کارتن و گذاشته تو زيرزمين  را زير و رو کردم .....   هيچ اثری از اسبی به اسم بوبونيست ... و تصويری از سم هاش توی برف .................................. ولی حاضرم قسم بخورم که همچين چيزی وجود داشت ........ شايد تو يک کارتون ........ نمی دونم ... يک تصوير واضح و گمشده از دوران کودکی .......

ديگه به خيابون اصلی رسيده بوديم .... و صدای موتور يک ماشين که تو برف ها گير کرده بود  و هی سر می خورد .... داشت سکوت صاف و آروم يک شب برفی را به هم می ريخت ..... و تو نگران ماشين بودی که نکنه نتونی تکونش بدی و من بی مقدمه يهو گفتم : من بستنی می خوام ... !  دوباره با سرزنش يک پدر نگاهم کردی .... : باز هم بستنی ؟ اون هم تو برف ... ؟  و انگشتت را به سمتم تکون دادی و مثل معلمی که برای يک شاگرد کودن درس را توضيح می ده , گفتی : تو اين هوا فقط  بايد چای خورد ..... چايی داغ ... !  و من سرم را به شدت تکون دادم ..... اين «بايد» را نمی فهميدم ...... مثل خيلی  «بايد»های ديگه .......  که نمی فهمم .... !!!

به محض اينکه پشتت را به من کردی مثل يک بچه ی بازيگوش که هيچ چيز نمی تونه شادی روز تولدش را خراب کنه ... دهنم را تا جايی که می تونستم باز کردم و صورتم را توی برف های نزديک ترين ماشينی که کنارم بود فرو کردم ..... دهنم پر از برف شد .... دندون هام تير کشيد .... و من انگار خوشمزه ترين بستنی دنيا را خورده بودم .... !

همون شب بود بوبو ............ همون شب که بدون اينکه اتفاق خاصی بيفته .. يک فصل تصورات من راجع به تو برای هميشه از بين رفت ....... همون شب که بی هيچ اتفاق خاصی ... اين جرقه توی ذهن من زده شد که چيزی اين وسط اشتباه است ......... و از همون جا شروع شد و نتيجه اش اين شد که الان که دارم اين ها را می نويسم , نمی دونم که تو کدوم نقطه از دنيا هستی ........ کسی چه می دونه ... شايد اصلأ رفته باشی استوا .... !!! جايی که هيچ وقت يخ نزنی ........... !

 می دونی بوبو ...... درست نزديک ماشين بوديم و تو داشتی آروم و شمرده جملات عاشقانه تو گوشم می خوندی و من ذهنم غرق يک درگيری ديگه بود ........ و يهو ازت پرسيدم : ريمل های من نيومده پايين ؟!  چند لحظه مبهوت موندی ... به دقت به صورتم نگاه کردی و دوباره برق تحسين تو چشمهات اومد : نه ... !  و بعد يکدفعه خنديدی ...........  می دونم به چی فکر کردی که خنديدی : از دست اين دختر ها ...... من دارم از عشق می گم ..... اين به فکر آرايشش است ....... !

و نفهميدی که دقيقأ به خاطرعشق  بود که صورت اون دختر از جلوی چشمهام کنار نمی رفت ....... و دستکش های قرمزش ......

و شايد همون بود که باعث شد اين فکر توی سرم بيفته که نمی خوام يک روزی بَِِدل اون دختر باشم ........ يک دختر .... با دستکش های قرمز ... که به جای اينکه توی برف ها برقصه و آواز بخونه ...... مجبور است کنار يک نيمکت بايسته .... بجنگه ...... و گريه کنه ...... !

 آره ..... دقيقأ همون شب بود بوبو ..... که وقتی تو ماشين بخاری ها را زدی ... تازه به فکر دست های من افتادی و با تعجب گفتی : دستکش هات کو ؟؟؟  و من اين بار از ته دل خنديدم ...... از ذوق يک لجبازی بچگانه ..... با همه اون های که اصرار دارند ديوانگی های يک شب برفی را از من و دنيای کوچيکی که ساختم بگيرند ........

امشب برف می باريد بوبو ......... تمام شهر سفيد شده بود ......... و من بيرون رفتم ......... خنديدم ........ آواز خوندم ......... روی برف ها غلتيدم .......... بستنی يخی خوردم ........ و به اندازه تمام شب هايی که با برف يک قرار عاشقانه داشتم , توپ های برفی درست کردم ... !

 همه چيزازهمون شب شروع شد بوبو ....

 همون شبی که من فهميدم ..... توی اون رازی که بين من و برف وجود داره ....

                                                تو فقط يک غريبه ای ........ !

کدهای اضافی کاربر :