Adamkimin اینشعرهاازآنمننیستکاشبودولینیست...
صفحات وبلاگ
نویسنده: AZITA ADIB POUR - پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۳

مطلبی از وبلاگ سوسکی:

موضوع انشای اين هفته: ولنتاين خود را تعريف کنيد!

 

    • ولنتاينت چطور بود؟ چيکارا کردين؟
    • خيلی عالی بود... نگو فلانی يواشکی از دو ماه پيش بهترين ميز رستوران بهمان رو که در بالاترين نقطهء کوه بيسار رزرو کرده بود که سر وقت غروب آفتاب ببرتم اونجا و با هم شام بسيار رومانتيکی به مناسبت ولنتاين بخوريم...
    • جون من؟ بابا دمت گرم!‌ فلانی حسابی رومانتيکه پس؟
    • آره... جات خالی... ساعت ۵ و نيم رسيديم اون بالا. اسممون روی ميز جلوی پنجره بود. تمام شهر و اقيانوس زير پامون بود... آفتاب داشت غروب ميکرد و آسمون نارنجی و سرخابی شده بود.. هوا استثتائا صاف صاف و شفاف بود. روی ميز پر از گلبرگهای پرپر شدهء رز سرخ بود. يه خانومی خيلی شيک هم با ويولن کنار ميزمون آهنگهای عاشقانه ميزد...
    • خب... حالا چی پوشيده بودی؟
    • اون لباس چسان فسانی مو يادته؟ همون که از بوتيک تيتيش مامانی خريده بودم... اونو پوشيده بودم... موهام هم داده بودم زی زی های لايت کرده بود... از يه ماه قبل هم رژيم بکش و خوشگلم کن رو گرفته بودم... آخ نميدونی... فلانی که يه لحظه هم چش ازم بر نميداشت... بهم ميدونی چی گفت؟
    • نه!!!
    • گفتش: اگه عاشقت نبودم ها، با اين تیپی که امشب بهم زدی همين امشب عاشقت ميشدم!!
    • آخِی!!! ناااااااااااازی!!!
    • آره! تازه اش واسم کوه نور رو کادو گرفته بود... نميدونی چقدر گرون و نايابه!!
    • آره حتما بايست همينطور باشه که ميگی...
    • تو چی؟ تو چيکار کردی؟
    • راستش از سرکار که اومديم خونه با هم يه نون و پنير جانانه با چايی شيرين درست کرديم و بعدش بعنوان هديه هرکدوممون به اسم اون يکی، قراردادی رو امضا کرديم که هر ماه يه پولی برای تحصيبل و بهداشت بچه های يکی از ممالک مصيبت زدهء اونور دنيا پرداخت کنيم...
    • وا؟؟؟؟ ... (اندکی سکوت...  و اندکی بيشتر مکث) ... آخِی!! نازی!! ... (باز سکوت...)‌ ... ببين... راستی... يه آشنا پيدا کردم که ميتونه از دکتر عالِم دَهر برات دو روزه وقت بگيره... ميگن تو معالجهء‌ افسردگی و اينا معجزه ميکنه... هنرپيشه های هاليوود ازش با آرتيست بازی وقت ميگيرن...
    • ...

 

-----------------------

 

کدهای اضافی کاربر :