Adamkimin اینشعرهاازآنمننیستکاشبودولینیست...
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: AZITA ADIB POUR - جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥
* کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اونه. کلاغ غمگین بود
و با خودش گفت: « کاش خداوند این لـکه رشت را از هستی می زدود ». پس
بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: « عزیز من! صدایت ترنمی است که هر گوشی، شنوای آن نیست،
اما فرشته ها با صدای تو به وجــد می آیند. سیــاه کوچکم! بخوان. فرشته ها
منتظرند ». ولی کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:« تو سیاهی. سیاه چــونان مرکـــب که زیبایی را از آن می نویسند.
زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی، آبی من چیزی کم خواهد داشت...»
کدهای اضافی کاربر :