Adamkimin اینشعرهاازآنمننیستکاشبودولینیست...
صفحات وبلاگ
نویسنده: AZITA ADIB POUR - شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥

وقتی هستی ، می‌گویم "نکند برود !"

وقتی نیستی ، می‌گویم "بر می‌گردد ؟"

فرق ندارد که باشی یا نباشی ؛

من منتظرم ...

(علیرضا روشن)

نویسنده: AZITA ADIB POUR - یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤

Dichterin: Forugh  Farrokhzad 

Übersetzerin: Parastoo Arastoo 

Das Fenster

******

Ein Fenster zum anschauen

Ein Fenster zum hören

Ein Fenster wie ein Brunnenring

der an seinem Ende das Herz der Erde erreicht

und sich in die Weite dieser unendlichen blauen Geschmeidigkeit hinein öffnet

Ein Fenster das die kleinen Hände der Einsamkeit überfüllt

von der nächtlichen Barmherzigkeit des Sternenduftes

von wo sich die Sonne einladen lässt in die fremde Einsamkeit der Geranien.

 

Ein Fenster reicht mir aus

 

Ich komme aus dem Land der Puppen

Aus dem Schatten der Papierbäume eines Bilderbuches

Aus den trockenen Jahreszeiten eines

unfruchtbares Erlebnis der Freundschaft und Liebe staubiger Gassen der Unschuld

Aus den Jahren blasser Buchstaben hinter tuberkulösen Schulbänken

Aus dem Moment, in dem es den Kindern gelang

auf die schwarze Tafel das Wort Stein zu schreiben,

und die erschrockene Starre aus dem alten Baum gesprungen.

 

Ich stamm den Fleischfressenden  Pflanzen ab

und mein Kopf ist noch immer voll

dem Bammel der Schmetterlinge

den man mit einer Stecknadel in ein Heft gekreuzigt hatte

Als meine Verlässlichkeit an dem laschen Seil der Gerechtigkeit hing,

und man in der ganzen Stadt

meines Herzens Licht in Stücke riss

als meine kindliche Sicht der Liebe

mit dem dunklen Tuch des Gesetzes gebunden

und meine pochenden Sorgenfalten Blutfontänen spritzten

als mein Leben nicht mehr war als

ein Tick Tack der Wanduhr,

begriff ich,

ich muss ich muss

ich muss irrsinnig lieben.

 

Ein Fenster reicht mir aus

Ein Fenster zum Augenblick der Erkenntnisse, des Einblicks und der Stille

 

Jetzt ist der Walnussbäumchen

soweit erwachsen,

dass es seinen jungen Blättern die Mauer interpretiert

Frag den Spiegel nach dem Namen deines Erretters

Ist die Erde die unter deinen Füßen bebt nicht einsamer als du?

Haben die Propheten die Botschaft der Zerstörung

mit sich in unser Jahrhundert gebracht?

Sind diese vielen Explosionen

und die vergifteten Wolken

Echos der heiligen Verse?

 

Du, Freund

Du, Bruder

Du mein Blutsbruder

Hast du den Mond erreicht

schreibe nieder das Zeugnis alle geschlachteten Blumen.

 

Alle Zeit stürzen Träume ab und sterben

aus der Höhe ihrer Naivität

Ich rieche den vierblättrigen Klee

dass auf dem Grab alter Konzepte gewachsen

War die Frau die im Leichentuch ihrer Erwartung und Sittsamkeit begraben wurde

meine Jugend?

Werde ich nochmals die Treppen meiner Neugierde hinaufsteigen,

um den rechten Gott zu begrüßen, der auf diesem Dach wandelt?

 

Ich fühle dass die Zeit vorbei ist

Ich fühle dass der Augenblick mein Beitrag am Blätterdach der Geschichte ist

Ich fühle dass der Tisch nur eine scheinbare Trennung ist

zwischen meinen Haaren und den traurigen Händen dieses Fremdlings.

 

Sprich zu mir

Was sonst verlangt jemand von dir,

der dir die Zärtlichkeit eines lebenden Körpers schenkt,

außer das Gefühl, lebendig zu sein, zu verstehen

 

Sprich zu mir

Ich stehe in der Zuflucht meines Fensters

führe eine Beziehung mit der Sonne

پنجره

****** 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب  زمین می رسد

و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها سرشار می کند .

و می شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.

 

من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر قلب  چراغ های مرا تکه تکه می کردند

 وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با  دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی  که زندگی من دیگر چیزی نبود ، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم ، باید، باید

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

 

 اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند

 

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست ؟

پیغمبران ، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما اوردند

این انفجارهای  پیاپی،

و ابرها مسموم ،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر ، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس

 

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک  شد جوانی

من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام

بگویم؟

 

حس می کنم که وقت گذشته ست

 می کنم که ” لحظه” سهم من از برگ های تاریخ ست

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

من و دست های این غریبه ی غمگین

 

 

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

  

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم .

 

نویسنده: AZITA ADIB POUR - پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤

اتاق بی در، بی پنجره، بدون چراغ

بغل گرفته تو را تنگ داخل قفست

دو تار موی تو که روی بالشش مانده

و بوی مستی او را نمی دهد نفست

 

دراز می کشم وُ گریه می کنم بی تو

بلند می شوی و ریز ریز می خندی

دو دست لرزانی که گرفته مویت را

دوباره با کش قرمز به تخت می بندی

 

هنوز خیره شدی روی میز صبحانه

به قند حل شده در چای نیمه شیرینت

و روی نان برشته پنیر می مالی

به فکر قبض موبایلی و قسط ماشینت

 

چقدر خسته ام از تو از این همه پوچی

که باز قی بکنم بی تو الکل و خون را

شبیه سوسک گیجی درون این توالت

و ناگهان تو کشیدی دوباره سیفون را

 

به حکم دل به تو می باختم جهانم را

به سایه ای که فقط راه می رود پشتم

بدون شخصیت از تو به تو فرار شدم

کلید یک در بی قفل مانده در مشتم

 

چقدر دست من و دامن تو کوتاه است

به گریه می افتم زیر پتوی نم دارم

تو می روی ته این قصه را برنده شوی

شبیه سوسک گیجی هنوز غم دارم

 

به هر زبان ته قصه همیشه تکراری ست

که عشق دست تو درگیر شک و تهمت بود

شبیه سیگاری از لبت هوا رفتم

جلوی چشم تو جان دادم و به تخمت بود

 

بلند شو برو ازخواب های من بیرون

بپوش در شب مرده لباس زیرت را

و بعد زنگ بزن به شماره ای عوضی

و پرت کن جلوی موش ها پنیرت را

 

مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :